سيد محمد باقر برقعى
385
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
گاه از خودت بپرس كه اينك چه مانده است ؟ * گاه از خودت بپرس كه فردا چه مىشود ؟ سارا ! درخت كوچك همسايه مرده است * مرگى هميشه مىوزد اينجا چه مىشود ؟ سارا ! نماز صبح شب قهوههاى تلخ * سجّاده و نيايش و خرما چه مىشود ؟ سارا ! حياط خانهء ما نقشهء جهان * بعد از گذشت يك سده ، آيا چه مىشود ؟ سارا ! مرا كنار همين حوض دفن كن ! * دفترچههاى شعر من ، امّا ، چه مىشود ؟ سارا ، به آينده فكر كن ! سارا ! درختهاى جهان شعلهور شوند * اين شعرهاى اندك اگر بيشتر شوند بگذار تا سكوت كنم ! شعر چاره نيست * بيهوده چشمهات براى چه تر شوند ؟ ساراى پير ! صبح چهلسالگى به خير ! * چيزى بگو ! كه چلچلهها باخبر شوند اين كفشهاى خانگى تنگ را نپوش ! * حيف است گامهات چنين مختصر شوند ساراى سالخوردهء من ! ريشه كن به خاك * اين روزهاى سخت مبادا تبر شوند ! دست از كنون بدار ، به آينده فكر كن ! * فرصت بده ، درختچهها هم پدر شوند مترسك باز بر سنگفرش هذيانها ، با قدمهاى كوچه گرد عقيم * مىگريزم تمام بودن را ، در هياهوى نبرد عقيم درد ابريشميست چشمانت ، نخوت نقرهايست دستانت * هيچ امّا مجال ماندن نيست ، بين احساسهاى زرد عقيم پيكر سنگى نگاه من است ، اينكه در دور است آينه است * اينكه آنسوى خويشتن مردهست ، اين دل دوزخى سرد عقيم عصرها در غروب كوچه و باد ، همّت كودكان تماشاييست * عصرها مىتراود از چشمم ، رنگ احساس پيرمرد عقيم